چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها .. چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد .. و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند .. غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم ..

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند .. چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو .. دلت به وسعت دریاست بین آدمها   


 

ذهنش پر بود از هرزگی
فکرش در گرو شهوتش بود
از خود بی خود می شد وقتی دختری را میدید
تمام دین مذهبش و نیازش بین پاهایش خلاصه میشد
وقتی زبانش هرز میرفت روی بدنم
باورش داشتم
خریت از خودم بود
خودم را خرج کسی کردم که مغزش را با آلتش معامله کرده بود