1. هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است
    چه بر من خواهد گذشت
    اگر زمانی از من دور باشی
    هر وقت که کاری نداری انجام دهی
    تنها به من بیاندیش
    من در رویای تو شعر خواهم گفت
    شعری درباره چشم هایت
    و دلتنگی
     
    تاریکی را دوست دارم، چون پیامدش روشنایی است، سکوت را دوست دارم چون آرام بخش است تنهایی را دوست دارم چون تو را به یادم می آورد
     
    بزار یکم ، یه خورده
    بزار یه لحظه
    تمام زندگیت باشم
     
    یک نفر ،
    همیشه یک نفر نیست ؛
    یک نفر گاهی همه است …
    شاید حالا بتوانی بفهمی
    وقتی غروب یک روز تعطیل
    دلم برای تو تنگ می شود
    چه دلتنگی عظیمی را
    به دوش میکشم …!!!
     
    قوی ترین آدم جهان هم که باشی ...

    وقت هایی هست ...

    که دستی باید لمس ات کند ،
    ...
    تنی ...

    تنت را داغ کند ،

    و لبی ...

    طعم لب ات را بچشد ...
     
     
    رازِ عجیبی ست دلتنگی؛

    آرام، آرام، ناآرامت می کند ...
     
    ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ِ
    ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ، ﭼﻨﺪ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺩﻩ، ﻃﻮﺭﯼ
    ﺩﺭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﻣﻐﺰ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﯾﺸﻪ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﺯ
    ﺍﺯﻝ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﻩ؟ ...! ﺧﺐ ... ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﯼ ... ﺣﺎﻻ
    ﭼﯽ؟ ...!
     
    بسلامتیه... اغوش بی منتی که... تو رو فقط و فقط واسه خودت میخواد... وقتی تو اوج تنهایی هستی... با چشاش بهت بگه: هستم.. تا اخرش..
     
    با اینکه درد داره و کبود میشه جاش...!
    ولی چه حالی میده وقتی ادم *مخاطب خاص * رو گازش بگیره...
     
    هوس ڪرده ام ڪه تو باشے
    مـטּ باشمـ
    و هیچ ڪس نباشد
    آنگاه
    داغتریـטּ آغوشـ ها را از تنت
    و شیریـטּ تریـטּ بوسه ها را از لبانت بیروטּ ڪشم...
    به تلافے تمام روزهایے ڪه مےخواهمت و نیستے